[[{"content_id":293391,"content_number":0,"portal_id":2,"lang_id":"fa","content_title":"گوهر عقل","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"نویسنده : دکتر علیرضا صالحی","content_summary_fill":1,"content_body":"&nbsp;\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tعقل ایمانی چو کشتة دل است\r\n\t\t\tهمچو گربه باشد او بیدار هوش\r\n\t\t\tدر هر آن جا که برآرد موش دست\r\n\t\t\tگربة چه؟ شیر شیر افکن بود\r\n\t\t\tغرّة او حاکم درندگان\r\n\t\t\tشهر پر دزد است و پُر جامه کنی\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tپاسبان و حاکم شهر دل است\r\n\t\t\tدزد در سوراخ ماند همچو موش\r\n\t\t\tنیست گربه، یا که نقش گربه است\r\n\t\t\tعقل ایمانی که اندر تن بود\r\n\t\t\tنعرة او مانع چرّندگان\r\n\t\t\tخواه شحنه باش گو، و خواه نبی\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n(مثنوی، دفتر چهارم، 1987-1992)\r\n\r\nتذکر معنوی: عقل ایمانی همانند پاسبان عادلی است که از شهر دل شما محافظت می&zwnj;کند و مانع ورود راهزنان و دزدان (هوسهای نفسانی و علایق دنیوی) به آستان دل شما می&zwnj;شوند، پس همواره او را بر دروازة دل خود بگمارید.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nتحلیل:\r\n\r\nاین گفته معروف مولوی که:\r\n\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tپای استدلالیان چوبین بود\r\n\t\t\t&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; \r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;&nbsp; \r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tپای چوبین سخت بی تمکین بود\r\n\r\n\t\t\t)مثنوی،دفتراول،2139)\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nسببی شده تا بسیاری مولوی را عارفی عقل ستیز معرفی کرده و به همین خاطر او را مورد مذمت قرار دهند. مروری بر مثنوی معنوی روشن می&zwnj;سازد که مولوی نه تنها عقل سر ستیز و دشمنی ندارد، بلکه همگان را به عاقلی و پرورش قوای عقلانی دعوت می&zwnj;کند. مولوی با عقل ایمانی یعنی عقلی که سیر در عوالم معنوی دارد و می&zwnj;تواند نفس را به زنجیر کشد مشکلی ندارد. عقل متکی بر ایمان، عقل کمال طلب و معرفت یاب در نزد او جایگاهی بس عظیم داشته و تأکید دارد در این دنیای پر شرّ و شور که دزدان و رهزنان بسیاری آن را احاطه کرده&zwnj;اند، اگر این عقل ایمانی را چونان پاسبانی بر دروازة شهر دل خود نگماریم، راهزنان و دزدان که همانا هوسهای نفسانی و امیال و علاقه&zwnj;های دنیوی هستند، ملک دل را در تصرف خود درآورده و ما را از سیر در عوالم معنوی باز می&zwnj;دارند.\r\n\r\nمشکل اصلی اوبا عقل جزوی فلسفی و عقل استدلالی است که هیچ بهره و خاصیتی از آن حاصل نمی&zwnj;شود. عقلی که آمیخته با اوهام و خیالات است و به همین خاطر در نزد عارفان مذموم است.\r\n\r\nمولوی در ابیاتی در دفتر ششم بر گرایش به عقل تأکید کرده و عقل را برای انسان همچون بال و پری می&zwnj;داند که بوسیله آن به آستان حقایق پرواز می کند. سپس تأکید می&zwnj;کند اگر عقل رهبر یعنی عقل کسی که دریافت او فراتر از معیارهای عقل این جهانی است را ندارید به مردان کامل اقتدا کنید.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tعقل باشد مرد را بال و پری\r\n\t\t\tیا مظفر یا مظفر جوی باش\r\n\t\t\tبی ز مفتاح خرد ای قرع باب\r\n\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چون ندارد عقل&nbsp;، عقل &nbsp;رهبری\r\n\t\t\t&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; یا نظرور یا &nbsp;نظرور &nbsp;جوی &nbsp;باش\r\n\t\t\t&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از هوا باشد نه &nbsp;از &nbsp;روی صواب\r\n\r\n\t\t\t&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; (مثنوی، دفتر ششم، 4089-4091)\r\n\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\nباز او در دفتر ششم با بزرگداشت عقل و عاقلان می&zwnj;گوید. خوشا به حال کسی که عقل امیر اوست .او کسی است که دید باطنش به خوبی کار می&zwnj;کند و فرق بین خوب بد را را باید از عقل پرسید نه از چشم ظاهر بینی که فقط رنگ سیاه را از سفید تشخیص می&zwnj;دهد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tای خنک چشمی که عقل استش امیر\r\n\t\t\tفرق زشت و نغر، از عقل آورید\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tعاقبت بین باشد و حبر و قریر\r\n\t\t\tنی ز چشمش گز سیه گفت و سپید\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;(مثنوی،دفتر ششم، 2975-2976)\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nدر دفتر اول نیز مولوی عقل را شتربان و انسان را به مثابه شتر فرض کرده و می&zwnj;گوید اولیاء الهی عقل عقلند. انسان&zwnj;ها و عقل آنها همچون شتران یک کاروانند و اولیای حق این کاروان را به هر سویی که صلاح بدانند می&zwnj;کشانند.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tعقل تو همچون شتربان، تو شتر\r\n\t\t\tعقل عقلند اولیا و عقلها\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tمی&zwnj;کشاند هر طرف در حکم مر\r\n\t\t\tبر مثال اشتران تا انتها\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\n(مثنوی ،دفتر اول، 2509-2510)\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nدر جای دیگر او خطاب به سالکان طریق معرفت خطاب می&zwnj;کند که تلاش کنید که پیر عقل و دین یعنی کسی که عقل کمال طلب و معنا یاب دارد و دین شناسی روش بین است شوید.\r\n\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tعهد کن تا پیر عقل و دین شوی\r\n\t\t\tاز عدم چون عقل زیبا رو گشاد\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tتا چو عقل کل تو باطن بین شوی\r\n\t\t\tخلعتش داد و هزارش نام داد\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\n(مثنوی ،دفتر چهارم- بیت 2179-2180)\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nاینکه عقل هزار نام دارد شاید برگرفته از سخن سهل بن عبدالله شوشتری باشد که، عقل را هزار نام است و هر نام آن را هزار نام است.\r\n\r\nباز در دفتر اول خطاب به همه انسانها می&zwnj;گوید اگر یوسف نیستید، یعقوب وار گریه کنید و ناله سر دهید تا گشایشی در حال و روز شما حاصل شود.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tتو که یوسف نیستی یعقوب باش\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tهمچو او با گریه و آشوب باش\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\n(مثنوی ،دفتراول،1904)\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nمولوی در پایان داستان حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان به الهام حق تعالی را چنین آورده:\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tتا نگرید کودک حلوا فروش\r\n\t\t\tای برادر!&nbsp;طفل طفل چشم توست\r\n\t\t\tگر همی خواهی که آن خلعت رسد\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tبحر رحمت در نمی&zwnj;آید به جوش\r\n\t\t\tکام خود موقوف زاری دان درست\r\n\t\t\tپس بگریان طفل دیده بر جسد\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\n(مثنوی ،دفتر دوم،445-447)\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nاین ابیات همانند آنچه در دفترپنجم بیان می&zwnj;کند که :\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tتا&nbsp;نگرید &nbsp;ابر &nbsp;&nbsp;&nbsp;کی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خندد&nbsp;&nbsp;&nbsp; چمن\r\n\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tتا &nbsp;نگرید &nbsp;طفل &nbsp;کی &nbsp;&nbsp;جوشد&nbsp;لبن\r\n\r\n\t\t\t&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;مثنوی،دفترپنجم،135)\r\n\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\nباز گشایش کار انسان و برخورداری او از آستان رحمت الهی را منوط به گریه و زاری در پیشگاه خداوند می&zwnj;کند.\r\n\r\nدر کتاب ثواب العمال شیخ صدوق محمد بن مروان از امام صادق(ع) روایت کرده است: هر چیزی پیمانه و وزنی دارد مگر اشکها که قطره&zwnj;ای از آن لهیب آتش خشم الهی را فرو می&zwnj;نشاند و اگر اشک در چشم کسی حلقه زند، تنگدستی و مزلت بر او نخواهد رسید، و اگر آن اشکها به رخسار آدمی جاری شود، خداوند او را به آتش دوزخ گرفتار نمی&zwnj;سازد و اگر یک نفر در میان یک امت بگرید، همه&zwnj;ی آن امت مورد رحمت قرار می&zwnj;گیرند.\r\n\r\n(ثواب العمال، ص424، حدیث 229)\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nمولوی انسانها را به گریه و زاری در پیشگاه حق دعوت می&zwnj;کند و آن را رمز گشایش کارها و رهایی انسان از بند غم می&zwnj;داند .به گریه در پیشگاه حق نه گریه و زاری در برابر بندگان و مخلوقات ناچیز خداوند.\r\n\r\nمولوی عاقل را کسی می&zwnj;داند که دارای روشنایی باطن باشد و به واسطه همین روشنایی باطن او قابلیت پیدا می&zwnj;کند، دلیل و پیشوا و قافله سالار باشد. او پیرو نور خود است زیرا که نور مرد عارف نور حق است. و به نور درون خود که نور حق است ایمان دارد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tعاقل آن باشد که او با شعله ست\r\n\t\t\tپیرو نور خود است آن پیشرو\r\n\t\t\tمؤمن خویش است و ایمان آورید\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tاو دلیل و پیشوای قافله ست\r\n\t\t\tتابع خویش است آن بی&zwnj;خویش رو\r\n\t\t\tهم بر آن نوری که جانش زو چرید\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\n(دفتر چهارم، 2189-2191)\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nدر دفتر اول هم می&zwnj;گوید عاقل کسی است که از مرگ یاران در بلایی که می&zwnj;توان جلوی آن را گرفت درس عبرت بگیرد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tعاقل آن باشد که گیرد عبرت از\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tمرگ یاران در بلای محترز\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\n(مثنوی ،دفتر اول، 3127)\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nدر دفتر چهارم شاهد تقسیم&zwnj;بندی زیبایی از عقل هستیم که تا حدی زیادی نگاه مولوی را نسبت به این گوهر وجودی انسان مشخص می&zwnj;کند. او می&zwnj;گوید:\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tعقل دو عقل است: اول مکسبی\r\n\t\t\tاز کتاب و اوستاد و فکر و ذکر\r\n\t\t\tعقل تو افزون شود بر دیگران\r\n\t\t\tلوح حافظ باشی، اندر دور و گشت\r\n\t\t\tعقل دیگر بخشش یزدان بود\r\n\t\t\tچون ز سینه آب دانش جوش کرد\r\n\t\t\tوررة نبعش بود دلبسته چه غم؟\r\n\t\t\tعقل&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تحصیلی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مثال&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; جوی&zwnj;ها&nbsp;\r\n\r\n\t\t\tراه آبش بسته شد، شد بینوا\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tکه در آموزی چو در مکتب صبی\r\n\t\t\tاز معانی و ز علوم خوب وبکر\r\n\t\t\tلیک تو باشی ز حفظ آن گران\r\n\t\t\tلوح محفوظ اوست کو زین درگذشت\r\n\t\t\tچشمه آن در میان جان بود\r\n\t\t\tنه شود گنده، نه دیرینه، نه زرد\r\n\t\t\tکو همی جوشد ز خانه دم به دم\r\n\t\t\tکان&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;رود &nbsp;&nbsp;&nbsp;در &nbsp;خانه&zwnj; یی &nbsp;&nbsp;از&nbsp;&nbsp;کوی&zwnj;ها\r\n\t\t\tاز درون خویشتن جو چشمه را\r\n\t\t\t&nbsp;\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\n(مثنوی، دفتر چهارم، 1961-1969)\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nمولانا در مثنوی مکرر به مراتب عقل اشاره می&zwnj;کند و عقلی را که در طلب حقایق است بالاتر و جدا از عقل دین دار و دین دوست می&zwnj;داند. (نک: 10.5 تا 1909، 1992 تا 1996 و 2628 در دفتر اول) در این ابیات مولانا روشنتر از موارد دیگر، مراتب عقل و آگاهی را بیان می&zwnj;کند: &laquo;عقل مکسبی&raquo; آگاهی و عقل مدرسه&zwnj;یی و آموزش اهل مدرسه و علمای ظاهر است. که هر کودکی (صبی) به مکتب می&zwnj;رود و به تدریج می&zwnj;آموزد. مولانا می&zwnj;گوید این عقل یا این آگاهی به تو برتری می&zwnj;دهد اما تو را سبک بال و آزاد نمی&zwnj;کند. زیرا عقل و علم اهل مدرسه چیزی است که باید صاحب آن برای حفظ آن بکوشد و آن را در لوح ضمیر نگاه دارد. اما اگر کسی از این فراتر را دریابد و عقل او ماوراء این علم و این عالم را بشناسد، لوحی است که علم او متصل به دریای علم حق است و به عصمت حق محفوظ می&zwnj;ماند. چنین عقلی فقط به عنایت حق و در میان جان پدید می&zwnj;آید و همان است که در ابیات دیگر مثنوی به نور تعبیر شده است. این عقل و آگاهی باطنی از خرد باطن می&zwnj;جوشد و راههای خارجی ندارد که بسته باشد یا نباشد.&nbsp;&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p> <\/p>\n\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" dir=\"rtl\" style=\"width:567px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">عقل ایمانی چو کشتة دل است<br \/>\n\t\t\tهمچو گربه باشد او بیدار هوش<br \/>\n\t\t\tدر هر آن جا که برآرد موش دست<br \/>\n\t\t\tگربة چه؟ شیر شیر افکن بود<br \/>\n\t\t\tغرّة او حاکم درندگان<br \/>\n\t\t\tشهر پر دزد است و پُر جامه کنی<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">پاسبان و حاکم شهر دل است<br \/>\n\t\t\tدزد در سوراخ ماند همچو موش<br \/>\n\t\t\tنیست گربه، یا که نقش گربه است<br \/>\n\t\t\tعقل ایمانی که اندر تن بود<br \/>\n\t\t\tنعرة او مانع چرّندگان<br \/>\n\t\t\tخواه شحنه باش گو، و خواه نبی<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\">(مثنوی، دفتر چهارم، 1987-1992)<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">تذکر معنوی: عقل ایمانی همانند پاسبان عادلی است که از شهر دل شما محافظت می کند و مانع ورود راهزنان و دزدان (هوسهای نفسانی و علایق دنیوی) به آستان دل شما می شوند، پس همواره او را بر دروازة دل خود بگمارید.<\/div>\n\n<div><strong> <\/strong><\/div>\n\n<div><span style=\"font-size:larger;\"><strong><span dir=\"rtl\">تحلیل:<\/span><\/strong><\/span><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">این گفته معروف مولوی که:<\/div>\n\n<div>\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" dir=\"rtl\" style=\"width:567px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">پای استدلالیان چوبین بود<br \/><span dir=\"ltr\">      <\/span><\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"><span dir=\"ltr\">   <\/span><\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">پای چوبین سخت بی تمکین بود<\/div>\n\n\t\t\t<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\"><span dir=\"ltr\">)<\/span>مثنوی،دفتراول،2139)<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">سببی شده تا بسیاری مولوی را عارفی عقل ستیز معرفی کرده و به همین خاطر او را مورد مذمت قرار دهند. مروری بر مثنوی معنوی روشن می سازد که مولوی نه تنها عقل سر ستیز و دشمنی ندارد، بلکه همگان را به عاقلی و پرورش قوای عقلانی دعوت می کند. مولوی با عقل ایمانی یعنی عقلی که سیر در عوالم معنوی دارد و می تواند نفس را به زنجیر کشد مشکلی ندارد. عقل متکی بر ایمان، عقل کمال طلب و معرفت یاب در نزد او جایگاهی بس عظیم داشته و تأکید دارد در این دنیای پر شرّ و شور که دزدان و رهزنان بسیاری آن را احاطه کرده اند، اگر این عقل ایمانی را چونان پاسبانی بر دروازة شهر دل خود نگماریم، راهزنان و دزدان که همانا هوسهای نفسانی و امیال و علاقه های دنیوی هستند، ملک دل را در تصرف خود درآورده و ما را از سیر در عوالم معنوی باز می دارند.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">مشکل اصلی اوبا عقل جزوی فلسفی و عقل استدلالی است که هیچ بهره و خاصیتی از آن حاصل نمی شود. عقلی که آمیخته با اوهام و خیالات است و به همین خاطر در نزد عارفان مذموم است.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">مولوی در ابیاتی در دفتر ششم بر گرایش به عقل تأکید کرده و عقل را برای انسان همچون بال و پری می داند که بوسیله آن به آستان حقایق پرواز می کند. سپس تأکید می کند اگر عقل رهبر یعنی عقل کسی که دریافت او فراتر از معیارهای عقل این جهانی است را ندارید به مردان کامل اقتدا کنید.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div>\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" dir=\"rtl\" style=\"width:567px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">عقل باشد مرد را بال و پری<br \/>\n\t\t\tیا مظفر یا مظفر جوی باش<br \/>\n\t\t\tبی ز مفتاح خرد ای قرع باب<\/div>\n\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">      چون ندارد عقل ، عقل  رهبری<br \/>\n\t\t\t          یا نظرور یا  نظرور  جوی  باش<br \/>\n\t\t\t          از هوا باشد نه  از  روی صواب<\/div>\n\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">       (مثنوی، دفتر ششم، 4089-4091)<\/div>\n\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">باز او در دفتر ششم با بزرگداشت عقل و عاقلان می گوید. خوشا به حال کسی که عقل امیر اوست .او کسی است که دید باطنش به خوبی کار می کند و فرق بین خوب بد را را باید از عقل پرسید نه از چشم ظاهر بینی که فقط رنگ سیاه را از سفید تشخیص می دهد.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div>\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" dir=\"rtl\" style=\"width:567px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">ای خنک چشمی که عقل استش امیر<br \/>\n\t\t\tفرق زشت و نغر، از عقل آورید<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">عاقبت بین باشد و حبر و قریر<br \/>\n\t\t\tنی ز چشمش گز سیه گفت و سپید<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\"> (مثنوی،دفتر ششم، 2975-2976)<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">در دفتر اول نیز مولوی عقل را شتربان و انسان را به مثابه شتر فرض کرده و می گوید اولیاء الهی عقل عقلند. انسان ها و عقل آنها همچون شتران یک کاروانند و اولیای حق این کاروان را به هر سویی که صلاح بدانند می کشانند.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div>\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" dir=\"rtl\" style=\"width:567px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">عقل تو همچون شتربان، تو شتر<br \/>\n\t\t\tعقل عقلند اولیا و عقلها<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">می کشاند هر طرف در حکم مر<br \/>\n\t\t\tبر مثال اشتران تا انتها<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\">(مثنوی ،دفتر اول، 2509-2510)<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">در جای دیگر او خطاب به سالکان طریق معرفت خطاب می کند که تلاش کنید که پیر عقل و دین یعنی کسی که عقل کمال طلب و معنا یاب دارد و دین شناسی روش بین است شوید.<\/div>\n\n<div>\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" dir=\"rtl\" style=\"width:567px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">عهد کن تا پیر عقل و دین شوی<br \/>\n\t\t\tاز عدم چون عقل زیبا رو گشاد<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">تا چو عقل کل تو باطن بین شوی<br \/>\n\t\t\tخلعتش داد و هزارش نام داد<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\">(مثنوی ،دفتر چهارم- بیت 2179-2180)<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">اینکه عقل هزار نام دارد شاید برگرفته از سخن سهل بن عبدالله شوشتری باشد که، عقل را هزار نام است و هر نام آن را هزار نام است.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">باز در دفتر اول خطاب به همه انسانها می گوید اگر یوسف نیستید، یعقوب وار گریه کنید و ناله سر دهید تا گشایشی در حال و روز شما حاصل شود.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div>\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" dir=\"rtl\" style=\"width:567px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">تو که یوسف نیستی یعقوب باش<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">همچو او با گریه و آشوب باش<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\">(مثنوی ،دفتراول،1904)<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">مولوی در پایان داستان حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان به الهام حق تعالی را چنین آورده:<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div>\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" dir=\"rtl\" style=\"width:567px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">تا نگرید کودک حلوا فروش<br \/>\n\t\t\tای برادر! طفل طفل چشم توست<br \/>\n\t\t\tگر همی خواهی که آن خلعت رسد<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">بحر رحمت در نمی آید به جوش<br \/>\n\t\t\tکام خود موقوف زاری دان درست<br \/>\n\t\t\tپس بگریان طفل دیده بر جسد<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\">(مثنوی ،دفتر دوم،445-447)<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">این ابیات همانند آنچه در دفترپنجم بیان می کند که :<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div>\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" dir=\"rtl\" style=\"width:567px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">تا نگرید  ابر    کی     خندد    چمن<\/div>\n\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">تا  نگرید  طفل  کی   جوشد لبن<\/div>\n\n\t\t\t<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\">                           مثنوی،دفترپنجم،135)<\/div>\n\n\t\t\t<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">باز گشایش کار انسان و برخورداری او از آستان رحمت الهی را منوط به گریه و زاری در پیشگاه خداوند می کند.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">در کتاب ثواب العمال شیخ صدوق محمد بن مروان از امام صادق(ع) روایت کرده است: هر چیزی پیمانه و وزنی دارد مگر اشکها که قطره ای از آن لهیب آتش خشم الهی را فرو می نشاند و اگر اشک در چشم کسی حلقه زند، تنگدستی و مزلت بر او نخواهد رسید، و اگر آن اشکها به رخسار آدمی جاری شود، خداوند او را به آتش دوزخ گرفتار نمی سازد و اگر یک نفر در میان یک امت بگرید، همه ی آن امت مورد رحمت قرار می گیرند.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\">(ثواب العمال، ص424، حدیث 229)<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">مولوی انسانها را به گریه و زاری در پیشگاه حق دعوت می کند و آن را رمز گشایش کارها و رهایی انسان از بند غم می داند .به گریه در پیشگاه حق نه گریه و زاری در برابر بندگان و مخلوقات ناچیز خداوند.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">مولوی عاقل را کسی می داند که دارای روشنایی باطن باشد و به واسطه همین روشنایی باطن او قابلیت پیدا می کند، دلیل و پیشوا و قافله سالار باشد. او پیرو نور خود است زیرا که نور مرد عارف نور حق است. و به نور درون خود که نور حق است ایمان دارد.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div>\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" dir=\"rtl\" style=\"width:567px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">عاقل آن باشد که او با شعله ست<br \/>\n\t\t\tپیرو نور خود است آن پیشرو<br \/>\n\t\t\tمؤمن خویش است و ایمان آورید<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">او دلیل و پیشوای قافله ست<br \/>\n\t\t\tتابع خویش است آن بی خویش رو<br \/>\n\t\t\tهم بر آن نوری که جانش زو چرید<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\">(دفتر چهارم، 2189-2191)<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">در دفتر اول هم می گوید عاقل کسی است که از مرگ یاران در بلایی که می توان جلوی آن را گرفت درس عبرت بگیرد.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div>\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" dir=\"rtl\" style=\"width:567px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">عاقل آن باشد که گیرد عبرت از<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">مرگ یاران در بلای محترز<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\">(مثنوی ،دفتر اول، 3127)<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">در دفتر چهارم شاهد تقسیم بندی زیبایی از عقل هستیم که تا حدی زیادی نگاه مولوی را نسبت به این گوهر وجودی انسان مشخص می کند. او می گوید:<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div>\n<table border=\"0\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" dir=\"rtl\" style=\"width:567px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">عقل دو عقل است: اول مکسبی<br \/>\n\t\t\tاز کتاب و اوستاد و فکر و ذکر<br \/>\n\t\t\tعقل تو افزون شود بر دیگران<br \/>\n\t\t\tلوح حافظ باشی، اندر دور و گشت<br \/>\n\t\t\tعقل دیگر بخشش یزدان بود<br \/>\n\t\t\tچون ز سینه آب دانش جوش کرد<br \/>\n\t\t\tوررة نبعش بود دلبسته چه غم؟<br \/>\n\t\t\tعقل     تحصیلی       مثال      جوی ها <\/div>\n\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">راه آبش بسته شد، شد بینوا<\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<div dir=\"rtl\">که در آموزی چو در مکتب صبی<br \/>\n\t\t\tاز معانی و ز علوم خوب وبکر<br \/>\n\t\t\tلیک تو باشی ز حفظ آن گران<br \/>\n\t\t\tلوح محفوظ اوست کو زین درگذشت<br \/>\n\t\t\tچشمه آن در میان جان بود<br \/>\n\t\t\tنه شود گنده، نه دیرینه، نه زرد<br \/>\n\t\t\tکو همی جوشد ز خانه دم به دم<br \/>\n\t\t\tکان        رود    در  خانه  یی   از  کوی ها<br \/>\n\t\t\tاز درون خویشتن جو چشمه را<br \/>\n\t\t\t <\/div>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\">(مثنوی، دفتر چهارم، 1961-1969)<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"text-align:left;\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\">مولانا در مثنوی مکرر به مراتب عقل اشاره می کند و عقلی را که در طلب حقایق است بالاتر و جدا از عقل دین دار و دین دوست می داند. (نک: 10.5 تا 1909، 1992 تا 1996 و 2628 در دفتر اول) در این ابیات مولانا روشنتر از موارد دیگر، مراتب عقل و آگاهی را بیان می کند: «عقل مکسبی» آگاهی و عقل مدرسه یی و آموزش اهل مدرسه و علمای ظاهر است. که هر کودکی (صبی) به مکتب می رود و به تدریج می آموزد. مولانا می گوید این عقل یا این آگاهی به تو برتری می دهد اما تو را سبک بال و آزاد نمی کند. زیرا عقل و علم اهل مدرسه چیزی است که باید صاحب آن برای حفظ آن بکوشد و آن را در لوح ضمیر نگاه دارد. اما اگر کسی از این فراتر را دریابد و عقل او ماوراء این علم و این عالم را بشناسد، لوحی است که علم او متصل به دریای علم حق است و به عصمت حق محفوظ می ماند. چنین عقلی فقط به عنایت حق و در میان جان پدید می آید و همان است که در ابیات دیگر مثنوی به نور تعبیر شده است. این عقل و آگاهی باطنی از خرد باطن می جوشد و راههای خارجی ندارد که بسته باشد یا نباشد.  <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\"> <\/div>\n\n<p> <\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2015-06-20 10:33:51","content_date_event":"2015-06-20 10:33:51","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2015-11-07 15:03:26","content_date_register":"2015-06-20 10:33:51","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":1,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":2985,"eid":8897,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/2\/attach\/201506\/200_3740394256_150_101.webp","300":".\/cache\/2\/attach\/201506\/200_3740394256_232_156.webp","400":".\/cache\/2\/attach\/201506\/200_3740394256_232_156.webp","600":".\/cache\/2\/attach\/201506\/200_3740394256_232_156.webp","900":".\/cache\/2\/attach\/201506\/200_3740394256_232_156.webp","1200":".\/cache\/2\/attach\/201506\/200_3740394256_232_156.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":3740394256,"files":{"original":{"url":".\/file\/2\/attach\/201506\/200_3740394256.jpg","width":232,"height":156,"size":0}}}]}]]